چقدر دوریم از انسانیت...


ساعت ۴ بعدازظهر جمعه چهارم مرداد یکهزارو سیصدو هشتاد و هفت...
پرواز به اوج...

از لحاظ روحی داغون!
از لحاظ جسمی داغونتر!!
لحظه شماری میکنم...
لبیک... اللهم لبیک...
نمیدونم چرا اشکام می اد ...
دارم کتاب های مناسک رو میخونم... فکر طواف دوباره دور اون قبله منو بدجور.....
امروز براش زنگ زدم میگم میشه Hands free
میگه:چطوری برات بفرستم؟! کی میاد ببره؟ - شهرشون ۳ ساعتی با ما فاصله داره-!
میگه وقتی یه همچین پیشنهادی میدی باید به فکر انجامش باشی!
میگم خوب راست میگی ولی میتونی پست کنی برام!
میگه اوه! پست کنم حالا؟! خیلی واجبه؟!
میگم نه! بی خیال!
میگه ببینم چی میشه! تو جون بخواه!
میگم معلومه از استقبالت از درخواستم!!!
دیگه نمیگیرم!
نمونه ی بارز تو جون بخواه کیه که بده هست این بشر!!
این حس فوق العاده ای که این دختر داره منم میخوام!

+ یه چیزی رو میدونی؟
دنیا اینقدر کوچیکه که تا از کنار من بگذری دو قدم جلوتر توی یه پیچ منو بازم میبین!
+ دیروز که لباس احرام رو پوشیدم حس اون موقع ها اومد سراغم...
عجیبه که دلم تنگش شده بود...
تو منو نميشناسي چون با من فرق داري!
تو منو نميفهمي چون با من فرق داري!
تو منو درك نميكني چون با من فرق داري!
اين فرق داشتن جهت مثبت نيست همه اشــــا!
چون من و تو فرق داريم نميتوني بفهمي فرق اينا رو!!
ميخوام يكي پيدا شه منو تخليه روحي – رواني كنه!
اينقدر پر شدم كه حد آستانه رو هم رد كردم.
ديگه هيچ گنجايشي نمونده!
ظرفيت آدمها ... آدم! ... موجودات تا حديه كه چيزي نفهمند! دقيقا نـــفــــهــــمند!! ولي وقتي فهميدن ديگه سخت ميشه زندگي و گذران عمر! ديگه تحمل نميشه كرد زيستن رو.... عمر رو... ابهامات رو...
كاش يه دختر نوجوون عشايري مي بودم...
وقتی کتاب "کافکا در کرانه " رو میخونم اینقدر توی لایه لایه هاش فرو میرم که یهو کتاب رو میندازم زمین و خودمو با یه چیز دیگه سرگرم میکنم که توی این لایه ها گیر نکنم!!
کتاب " کوری " رو هم میخوندم همین احساس خفگی رو داشتم!
یه حس عجیبی میافته به جونم که تا مدتها توی سرم هست!
گاهی میترسم!!