تبليغاتX
یک رهگذر آسمانی

 

چقدر دوریم از انسانیت...

 




لينك ثابت نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

امشب حرف هاىى بود فقط براى نگفتن!! ( مکه-ساعت 7:30 غروب)



لينك ثابت نوشته شده در هفدهم مرداد 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

ساعت ۴ بعدازظهر جمعه چهارم مرداد یکهزارو سیصدو هشتاد و هفت...

پرواز به اوج...




لينك ثابت نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

از لحاظ روحی داغون!

از لحاظ جسمی داغونتر!!




لينك ثابت نوشته شده در سی ام تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

لحظه شماری میکنم...

 

لبیک... اللهم لبیک...

نمیدونم چرا اشکام می اد ...

دارم کتاب های مناسک رو میخونم... فکر طواف دوباره دور اون قبله منو بدجور.....




لينك ثابت نوشته شده در بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::


همیشه میگفت تو جون بخواه!

امروز براش زنگ زدم میگم میشه  Hands freeگوشیت رو بدی به من برای سفرم؟! اخه مال من گیر داره!

میگه:چطوری برات بفرستم؟! کی میاد ببره؟ - شهرشون ۳ ساعتی با ما فاصله داره-!

میگه وقتی یه همچین پیشنهادی میدی باید به فکر انجامش باشی!

میگم خوب راست میگی ولی میتونی پست کنی برام!

میگه اوه! پست کنم حالا؟! خیلی واجبه؟!

میگم نه! بی خیال!

میگه ببینم چی میشه! تو جون بخواه!

میگم معلومه از استقبالت از درخواستم!!!

دیگه نمیگیرم!

نمونه ی بارز تو جون بخواه کیه که بده هست این بشر!!




لينك ثابت نوشته شده در بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

این حس فوق العاده ای که این دختر داره منم میخوام!




لينك ثابت نوشته شده در دهم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

+ یه چیزی رو میدونی؟
دنیا اینقدر کوچیکه که تا از کنار من بگذری دو قدم جلوتر توی یه پیچ منو بازم میبین!

+ دیروز که لباس احرام رو پوشیدم حس اون موقع ها اومد سراغم...
عجیبه که دلم تنگش شده بود...




لينك ثابت نوشته شده در نهم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

تو منو نميشناسي چون با من فرق داري!
تو منو نميفهمي چون با من فرق داري!
تو منو درك نميكني چون با من فرق داري!

اين فرق داشتن جهت مثبت نيست همه اشــــا!
چون من و تو فرق داريم نميتوني بفهمي فرق اينا رو!!

 

ميخوام يكي پيدا شه منو تخليه روحي – رواني كنه!
اينقدر پر شدم كه حد آستانه رو هم رد كردم.
ديگه هيچ گنجايشي نمونده!
ظرفيت آدمها ... آدم! ... موجودات تا حديه كه چيزي نفهمند! دقيقا نـــفــــهــــمند!! ولي وقتي فهميدن ديگه سخت ميشه زندگي و گذران عمر! ديگه تحمل نميشه كرد زيستن رو.... عمر رو... ابهامات رو...

كاش يه دختر نوجوون عشايري مي بودم...

 




لينك ثابت نوشته شده در هفتم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::

 

وقتی کتاب "کافکا در کرانه " رو میخونم اینقدر توی لایه لایه هاش فرو میرم که یهو کتاب رو میندازم زمین و خودمو با یه چیز دیگه سرگرم میکنم که توی این لایه ها گیر نکنم!!

کتاب " کوری "  رو هم میخوندم همین احساس خفگی رو داشتم!
یه حس عجیبی میافته به جونم که تا مدتها توی سرم هست!

 

گاهی میترسم!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت توسط :: یک رهگذر آسمانی! ::